امشب بی محابا مینویسم
بگذار تمام شهر بدانند من چرا عاشقت شده ام
.
.
.
من عاشق مردی شده ام که به جای بوی ادکلن بوی مردانگی میدهد
مردی که حصار دستانش موقع رد شدن از خیابان برایم سپر میشود
همانی که وقتی میفهمد خسته ام برای من شانه هایش را پایین می آورد
همانی که وقتی بازوانش را در دست میگیرم و راه میروم احساس میکنم قدرتمندترین زن این جهانم
مرد من اخم هایش برای دیگران است و خنده هایش فقط مال من
مرد من همانی است که دنیا را زیر و رو میکند تا مبادا آب توی دل من تکان بخورد
کافی است به چیزی اشاره یا نگاه کنم... حسرتی توی دلم نمانده از دنیا
مرد من همان کوهی است که غصه دارد ولی اشک نمیریزد
خسته است ولی با لبخند میگوید خسته نیستم برای تو ...
شعر بلد نیست بخواند ولی چشم های مهربانش برایم شاعری میکند
طریق دلربایی را بلد نیست ولی خوب بلد است که چطور آقایی کند
.
.
.
ای کاش واژه ها اجازه میدادند به من...
از تو میشود کتاب نوشت ...
+ نوشته شده در شنبه هشتم مهر ۱۳۹۶ساعت 22:39  توسط گل بهاری |
برچسب:
نویسنده: نیکا کوشکی