قاصدکی که یک عمر در هوا آواره بود ودر دست باد به این طرف وآن طرف میرفت
روی دست هیچ عابری نمی نشست که نکند با یک نفس به آسمان بدرقه اش کند
تا اینکه خدا خواست و مرا روی دستان تو فرود آورد...
این منم شبیه آخرین قاصدک
همین قدر شکننده
همین قدر رهااااا
با تنی خسته از تمام عابرها ، زخم ها
کافی است فقط کمی محکم دستانت را ببندی
له میشوم ....میمیرم....
متن ادبی
خود نوشت
کپی ممنوع
(جدیدا تو نوشتن با انگیزه تر شدم و همش هم به خاطر تعریف و تمجیدهای یه نفره)
برچسب:
نویسنده: نیکا کوشکی